محمد أبو زهرة ( مترجم : حسين صابرى )

48

خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى )

بودند و اينان سفيدپوست ، اما كردار يكى بود و در توحّش نزديك به هم ، شايد هم سفيدپوستان بىرحمتر و سخت‌دلتر بودند . در اين ميان ، مسيحيت نيز هنگامى به ميان آنان پاى گذاشت كه چهرهء آن ديگرگون شده و دستخوش تغيير و تبديل قرار گرفته بود . رواج آيين مسيحيت نيز بدان سبب بود كه فلسفهء يونان و پس از آن فلسفهء روم از اصلاح اخلاق و پراكندن اطمينان در قلبها و خشنودى و رضايت در دلهاى مردم عاجز شده بود و ناگزير دينى مىبايست باشد كه انديشه را به آنچه خير و سعادت بندگان در آن است ، رهنمون شود . بتها نيز تأثير خود را در اجتماع از دست داده بود ؛ چرا كه انديشه‌ها را فلسفه بيدار كرده بود ، هر چند بدون هدايت ، اذهان را به تحرك در آورده و به تفكر واداشته بود ، هرچند آن را به صراط مستقيمى كه هركس تنها از نور تفكر برخوردار باشد آن را مىپيمايد رهنمون نشده بود . بنابراين در كنار اين فلسفه‌ها ، ناگزير ، دينى لازم مىآمد ؛ بويژه آن‌كه شهرهاى روم از چنان انسجام اجتماعى برخوردار نبود كه همه كس را از سهميّه‌اى كه بر ايشان قرار داده شده راضى كند . تاريخ چنين مىگويد كه در توزيع ثروت در حوزهء دولت روم عدالت اجتماعى تحقق نيافته بود و در حالى كه گروهى از مردم كه دولت غنايم سرشار و دستاوردهاى فتوحات روميان را بديشان ارزانى مىداشت در رفاه كامل به سر مىبردند ، هزاران هزار مردمى ديده مىشدند كه حتى از داشتن چيزى كه نيازهاى روزانهء خود را به وسيلهء آن بر طرف كنند محروم مانده بودند و در نتيجه ، احساس مىكردند مورد ستم قرار گرفته‌اند ؛ چرا كه انسانها از مشاهدهء سعادت و رفاهى كه به ديگران داده شده و از آنان دريغ داشته شده است بيشتر رنج مىبرند تا از دردها و محروميتهايى كه از خود آنان ناشى مىشود . بدين‌سان ، در ميان توده مردم روم رنج و درد فراوانى حاكم بود و اگر باقيمانده‌اى از صبر و شكيبايى در آنان نبود جامعه‌شان در قالب انقلابهاى فرساينده‌اى كه هيچ برجاى نمىگذاشت گرفتار حالت انفجار مىشد .